سحر از خواب پریدست
به یکباره دلم
ماه بالای سر آبادیست
اهل آبادی در خواب
باغ همسایه چراغش روشن
من چراغم خاموش
چه کسی میداند
خفتگانِ شب و روز، در یادند
اهل آبادی همه، خواب
اوتک مرد زمان، که غم ما دارد
ز پس پنجره هر رمضان
انتظارم دارد
انتظاری وارون
او که در اوج عطوفت باز هم
به مه اش مینگرد
مه نگاهش در یاد
خنده هایش نمکین
عرق شرم جبین
که چرا امت تک مرد زمان
خفتگان شب و روزند هنوز
که مگر کافی نیست
همچو یک تشنه لبِ در آتش
از پسِ روزنه ی نور اذان
همره سفره افطار خدا
تشنه ی آن گل یاس
گل نرگس گل یادش باشیم
این دو چشم هم نمین
به خودم می آیم
که منم آن، گم نام
می شود آقای عاشق پیشگان؟
به حضورت بپذیری دل بی نام و نشان؟
آن چنان تا که نگردد دگر، سوی دگر؟
اللهم عجل لولیک الفرج
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0